تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوش تر از اینت ندانم
وگر - هر لحظه - رنگ تازه گیری،
به غير از زهر شيرينت نخوانم،
تو زهري، زهر گرم سينه سوزي،
تو شيريني، كه شور هستي از توست.
شراب جام خورشيدي، كه جان را
نشاط از تو، غم از تو، مستي از توست.
به آساني، مرا از من ربودي
درون كوزه غم آزمودي
دلت آخر به سرگرداني ام سوخت
نگاهم را به زيبايي گشودي
بسي گفتند: - "دل از عشق بر گير !
كه: نيرنگ است و افسون است جادوست ! "
ولي ما دل به او بستيم و ديديم
كه او زهر است،اما ... نوشداروست !
چه غم دارم كه اين زهر تب آلود،
تنم را در جدايي مي گذارد.
از آن شادم كه در هنگامه درد،
غمي شيرين دلم را مي نوازد.
اگر مرگم به نامردي نگيرد:
مرا مهر تو در دل جاوداني ست.
وگر عمرم به ناكامي سر آيد؛
تو را دارم كه، مرگم زندگانيست.
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست.
در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش
غمم دريا، دلم تنهاست.
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست !
خروش موج با من ميكند نجوا:
كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت،
كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت، ...
مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست
ز پا اين بند خونين بر كنم نيست
اميد آن كه جان خسته ام را
به آن ناديده، ساحل افكنم نيست.
فريدون مشيري
وَاللهُ يَعْلَمُ مافي قُلُوبِِكُمْ وَ كانَ اللهُ عَليمًا حَليمًا
و خداوند آنچه در دل هاي شماست ميداند، و خدا داناي بردبار است.
زندگانی چیست ؟
بر دیوار حیرت سر زدن
غوطه در گرداب این دریای پهناور زدن
هرگز از دهلیز وحشت خیز این روئین حصار
پاسخی نشنیدن اما حلقه ها بر در زدن . .
( فریدون توکلی )
تولدم مبارک . . . !
به چیزی که دل نداره نبايد دل بست . .
من هم دل ندارم . . .
چه صبور،
و چه سرد،
میگذرند،
تمام عقربه ها بر مدار یک تکرار . . . !
سالهاست از کرشمه بارانِ تو، مي بارم
بي چتر و باراني ..
در سايه پنهان مي شوم
در گريه پيدا ..
هرچه هستم
از تو دوورم
دوور ... دوور
یکی اینقدر بی معرفت و پست ...
یکی اونقدر بزرگ و بی انتها ...
بدترین خیانت رو بهش کردی
این همه دروغ براش سرهم کردی ..
ولی اون میگه: عیبی نداره !
ای خدا . . . . . . . . !
کمکش کن مراقبش باش
معذرت . ![]()

توی تنهائی یک دشت بزرگ، كه مثله غربت شب بي انتهاست
يه درخت تن سياهِ سر بلند، آخرين درختِ سبزِ سرِپاست
روو تنش زخمِ ولي زخمِ تبر، نه يه قلب تير خورده نه يه اِسم
شاخه هاش پُر از پَرِ پرنده هاست،كندوي پاك دخيلِ و طلسم
چه پرنده ها كه توو جاده كوچ، مهمون سفره سبز اون شدن
چه مسافر ها كه زير چتر اون، به تن خستگي شون تبر زدن
....
اون درخت سَر بلندِ پُر غرور،
كه سرش داره به خورشيد ميرسه، منم منم
اون درخت تن سپرده به تبر،
كه واسه پرنده ها دل واپسه،منم منم
من صداي سبزِ خاك سربي ام، صدائي كه خنجرش روو به خداست
صدائي كه توی بهتِ شب درد، نعره اي نيست ولي اوج يك صداست
رقص دست نَرمَت اي تبر به دست، با هجومِ تبرِ گشنهِ و سخت
آخرين تصوير تلخِ بودنِ، توي ذهن آخرين درخت
حالا توو شمارش ثانيه ها، كوبه هاي بي امونِ تبرِ
تبري كه دشمنِ هميشه ي، اين درخت محكم و تناورِ
من به فكر خستگي هاي پَرِ پرنده هام، تو بِزَن تبر بِزَن
من به فكر غربت مسافرهام، آخرين ضربه رو محكم تر بِزَن

